| X | ||
|
|
|
|
|
از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه
اگر عمق فاصله ها زیاد است و دستهای تو دور،تقصیر من نیست...عزیز دل...
از من نپرس که چرا همیشه آخر کوچه های پرسه و ترانه،
من می مانم و یک جفت دست منتظر
یک جفت نگاه خسته....
از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم...من بی تقصیرم مرد رویاهای هر لحظه....
بیهوده لجام تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،اگر من
اینجا بین حصار غربت و دوری ماندم و تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی....
راستی هنوز که اردیبهشت خاطره هایمان را از یاد نبرده ای؟
آن رز قرمزی که با شرمندگی تقدیمت کردم چطور؟
یادت هست که گفتی برای همیشه پیشت نگاهت نگاهش می داری؟
حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم
هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کند
همدمم همان یک تکه کاغذی می شود که من گفتم و تو نوشتی :
"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند" |
||
|
+
نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت 10:50 توسط farshad
|
|
|
|
مستقیم به جلو, بازگشتی در کار نیست, پلی برای دور زدن نمانده باید رفت
اینجا ایستادن یعنی مرگ باید بروی به هر جا که شد
فاصله ها بیشتر میشود, دیوار سرد غرور بین من و تو قطورتر میشود تو آن سوی خط میخندی و هیچ خیالت نیست شادی در نگاهت موج میزند و شور جوانی در حرکاتت پیداست هنوز, مثل گذشته هیچ دردت نیست انگار…
دیگری این سو ایستاده مغموم و خسته, تا تو می ایی هراسان میشود تاب نگاه ندارد رو میگرداند و ابلهانه لبخند میزند به که؟
زیر تیغ افتاب عرق میریزد نه از گرما بلکه از شرم شرم؟ شرم از تو ؟ نه, از خویشتن شرمگین است درد شکستن غرور بی ارزشش را در حرفهایش میتوانی بشنوی بیهوده تقلا میکند تا جایی باز کند برای خود اما کسی با او نیست انگار هیچ کس اورا نمی بیند…
ساعتها در اینه چهره میکاود در جستجوی چه؟ نمیداند شاید عادتی بیش نیست …
با نخوت قدم بر میدارد نگران به اطراف مینگرد پوزخندی, نیش زهر کنایه ای ..همه دشمنند انگار …
گوشه ای میجوید تنهایی جزئی از اوست حوصله جمع را ندارد پیله ای دور خود تنیده به وسعت یک دنیا هیچ کس را راهی به آن نیست او محکوم است به تنهایی به شرم به شکستن و به مرگ …..
در ذهن دوستانش کمرنگ میشود روزی در اوج رفاقت بود امروزمظلومانه رنگ میبازد و پله پله در دلشان سقوط میکند
خواهری بود, چه عاشقانه سخن میگفت چه صادقانه دوستش داشت اما افسوس دیوپلید بدبینی اینه سفید دلهایشان را رنگی به سیاهی شب میپاشاند … |
||
|
+
نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت 10:43 توسط farshad
|
|
|
|
امروز دلم هواي با توبودن كرده چشمانم شوق نگاه تورادارد كاش ميتوانستم لحظه اي ببينمت و دوباره دردرياي چشمانت غرق شوم
افسوس كه نميتوانم انچه كه در دل دارم بيان كنم زبانم قاصر است ودستم ناتوان از رسم احساسم اخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟ چه كنم ؟ توبگو
چگونه ميتوانم از وراي سيمهاي فلزي از اين دنياي مجازي احساسم را به تو نشان دهم؟
كاش فرصتي به من ميدادي؟ كاش چشمانم را ميديدي كه عشقم رافرياد ميزنند
تنهايي عذابم ميدهد خسته ام از تكرار زندگي تورا ميخواهم كه تكيه گاهم باشي از پاافتاده ام توان ايستادن
ندارم .گناه من چيست ؟ كه دوستت دارم ميخواهم با توباشم و در تو ذوب شوم
بغضي گلويم راميفشارد گوشه خلوتي ميجويم تا رهايش كنم غرورم نميگذارد اينجا گريه سر دهم تنها تو
ميتواني اشكهايم راببيني اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است
نازنينم :
باورم كن و بگذار با تودوباره جان بگيرم ميخواهم زندگيم را باتو رونق دهم
خنده را به لبانم بازگردان چه سخت غريبه اند اين دوباهم تو ميتواني اشتيشان دهي؟؟
دست مهرم را رد نكن دستي كه دست تورا ميجويد واگر يكي شوند دنياي تازه اي ميسازند از جنس عشق
ميشود دوباره فرهاد وشيريني ساخت ميتوان ليلي و مجنون بود اگر چشمانت ياري ام كنند
كاش كلمات جان داشتند و ميتوانستند احساس مرا فرياد بزنند تا باورم كني
اما اميد دارم كه روزي باورم كني وميدانم كه دور نيست پيوند دستهايمان به اميد ان روز..... |
||
|
+
نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت 10:43 توسط farshad
|
|
|
|
انگار كه نفرين شده ام به چه گناهي نميدانم
سرنوشت بازيها دارد با دل خسته من اسير نفس او شدم وچه اسان تحقيرم ميكند
سردرد امانم نميدهد چشمانم به سياهي ميرود همه جا تاريك است خاك مرده
برسرايم ريخته اند
خنديدن را از ياد برده ام شادي با من غريبه است وچه دور ميبينمش دست
نيافتني ميماند
سكوت مطلق
اما دلم عجيب سنگين است حال ميتوان گريست نه ؟
صداي سكوت است كه مي ايد و من تنها نشسته ام با بغضي در سينه ام توان
شكستنش را ندارم شايد هم
نميخواهم بشكنمش مدتهاست كه بامن است دامني ميجستم كه پناهم باشد و پرده
اشكم ميخواستم انجا سردر
شانه هاي او هاي هاي گريه سردهم اما افسوس .....
اشكهايم انگار خريداري ندارند
و ظلمت شب است كه بر خانه ام حكم ميراند كورسوي اميدي ميبينم يا كه شايد
توهمي بيش نيست دنيا با من غريبه است وشب سهم من است از تمام روشنايها./ |
||
|
+
نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت 10:43 توسط farshad
|
|
|
|
+
نوشته شده در 1387-شهر-12ساعت 03:09 توسط farshad
|
|
|
|
+
نوشته شده در 1387-شهر-12ساعت 03:09 توسط farshad
|
||